علی علی ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

علی دوست داشتنی مامان منصوره و بابا محمد

انصراف از مهد کودک

پسرکم متاسفانه نتونستی با مهدکودک و خاله سحرت ارتباط برقرار کنی وقتی میومدی خونه خیلی پریشون بودی احساس ترس و هراس داشتی احساس ناامنی ، همش به من می چسبیدی و حتی اگر چند ثانیه ولت میکردم میزدی زیر گریه ، نمیدونم از چی ترسیده بودی و چی تو ذهنت بود خلاصه اینکه بعد از 2 روز که تنهایی فرستادمت پشیمون شدم از فرستادنت به مهد و حالا دوباره افتادم دنبال پیدا کردن پرستار کاش زود بزرگ میشدی و از این سن بحرانی در میومدی این هفته خیلی بهم سخت گذشت این پریشون حالیت خیلی روی من تاثیر گذاشته بود و از نظر روحی خیلی ضعیف شدم خدا رو شکر بعد این 2 روز که رفتی خونه مامان بزرگی دوباره داری عادی میشی اینم از این پروژه که ناموفق بود . حالا دیگه یه سال دیگه صبر...
30 مرداد 1392

گذشت زمان

زمان می گذرد امروز برگشتم به عکسایی که تو محل کارم ازت داشتم و یه مروری داشتم چقدر زود زمان می گذرد تو بزرگ و بزرگتر میشی و من خوشحالم که در این مراحل زیبا کنارت هستم           ...
27 مرداد 1392

مهد کودک

مامانی تصمیم گرفتم که دیگه بزارمت مهدکودک و دیگه زندگیت یه نظم پیدا کنه و از همین حالا به مهدکودک عادت کنی، آخه همه میگفتن تو روابط اجتماعیت خوبه همش دوس داری با بچه ها بازی کنی برا همین زود به مهد عادت میکنی و تنها گذاشتنت با یه پرستار تو خونه باعث افسردگی و تنهاییت میشه و این باعث شد که عزمم رو جزم کنم که بزارمت مهد کودک با تحقیقی که از قبل کرده بودم مهد مادر رو برات انتخاب کردم که امیرمحمد، رادین و الینا هم همونجا بودن و تصمیم گرفتم که 2 هفته که تعطیلات تابستونی دارم هر روز ببرمت تا خوب خوب عادت کنی و من بدون دلنگرانی و دلهره بعد 2 هفته برم سرکار ولی محاسبتم خوب از کار درنیومد هفته اول بهتر بودی ولی هفته دوم اصلا نمیخواستی تنها باشی ...
27 مرداد 1392
1